Monthly Archives: خرداد ۱۳۹۸

خانه » بایگانی برای می 2019
­

‏فردریک کبیر از طرفداران سرسخت آزادی اندیشه بود

‏فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد از طرفداران سرسخت آزادی اندیشه بود .
او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت ، که ناگاه چشمش به اعلامیه تند و تیزی که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند […]

توسط |خرداد ۳ام, ۱۳۹۸|مطالعه آزاد|۰ نظر

بیش از ۶۰ سال زندگی مشترک

زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر “زندگی مشترک” داشتند.

آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند، در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند.
مگر یک چیز؛ یک “جعبه کفش” در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته […]

توسط |خرداد ۱ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

💥 الاغ باهوش‼️

یک گروه از اعضای هیات علمی و دانشجویان دانشگاه با گروهی از کشاورزان سنتی در یک منطقه بسیار عقب مانده مکزیک کار می کردند. این گروه می خواستند به بهتر شدن محصولاتشان کمک کنند. دهقان ها از این همکاری استقبال کردند و تصمیم بر این شد تا با حفر یک کانال بزرگ آب را از […]

توسط |اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه, مطالعه آزاد|۰ نظر

ملانصرالدین و خرید پاپوش نو

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها […]

توسط |اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۸|حكايت, داستان كوتاه, ضرب المثل, مطالعه آزاد|۰ نظر

کتاب،چرا باید کتاب بخوانیم؟

چرا باید کتاب بخوانیم؟ این پرسشی است که بسیاری از ما در نگاه اول ممکن است به آن بخندیم. چرا که  نوعی مقاومت در برابر دانایی و فهم را به ذهن متبادر می کند.
توسط |اردیبهشت ۲۸ام, ۱۳۹۸|مطالعه آزاد|۰ نظر

… ولی هیچکس نمیخواد درخت بکاره

همه میخوان تو سایه پارک کنن
ولی هیچکس نمیخواد درخت بکاره…
 
در میان دشتی بزرگ درختی بود.
یک درخت با سایه ای بازیگوش.
هر روز همین که خورشید در آسمان می درخشید
سایه بیدار می شد. کوتاه می شد بلند می شد می چرخید و دور درخت بازی می کرد.
و
درخت فقط می خندید.
هر روز مسافری خسته زیر سایه ی درخت می نشست
و…
یک روز سایه از درخت پرسید:
مسافران به کجا می?روند؟
درخت گفت:
نمی دانم من هیچ وقت از این جا نرفته ام.
سایه گفت:
شاید […]

توسط |اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه, مطالعه آزاد|۰ نظر

آواز “خر  “و رقص “شتر”

آواز “خر  “و رقص “شتر”

♦️خر  و شتری دور  از آبادی به آزادی زندگی می کردند…
نیم شبی به کاروانی نزدیک شدند. شترگفت :
رفیق ساعتی سکوت کن تا از آدمیان دور شویم، نبایدگرفتار آییم…

خرگفت: این نتوان بود، چرا که درست همین ساعت نوبت آواز من است
و ترک عادت رنج جان دارد و بی محابا  فریاد سر داد…
کاروانیان […]

توسط |اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۸|حكايت, داستان كوتاه, ضرب المثل|۰ نظر