داستان كوتاه

خانه » داستان كوتاه
­

ملانصرالدین و خرید پاپوش نو

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها […]

توسط |اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۸|حكايت, داستان كوتاه, ضرب المثل, مطالعه آزاد|۰ نظر

آواز “خر  “و رقص “شتر”

آواز “خر  “و رقص “شتر”

♦️خر  و شتری دور  از آبادی به آزادی زندگی می کردند…
نیم شبی به کاروانی نزدیک شدند. شترگفت :
رفیق ساعتی سکوت کن تا از آدمیان دور شویم، نبایدگرفتار آییم…

خرگفت: این نتوان بود، چرا که درست همین ساعت نوبت آواز من است
و ترک عادت رنج جان دارد و بی محابا  فریاد سر داد…
کاروانیان […]

توسط |اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۸|حكايت, داستان كوتاه, ضرب المثل|۰ نظر

بیایید زود قضـــاوت نکنیــم !

♦️ پسرکی دو سیب در دست داشت
 
مادرش گفت:
یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان!
این یکی ، […]

توسط |اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

در زندگی فقط دزدی نکن …

مرد آهسته درِ گوش فرزندِ تازه به بلوغ رسیده اش گفت: پسرم، در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدیست، در زندگی هرگز دزدی نکن.
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد، بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته. پدر به نگاه متعجب فرزند، لبخندی زد و ادامه داد:
در زندگی دروغ نگو، چرا […]

توسط |فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

نترسیم تغییر را آغاز کنیم….

“ترس”

تعدادی “حشره کوچولو” در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند، آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.

یک روز یکی از آنها بر اساس “ندای درونی” از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که “مرگ” تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای […]

توسط |فروردین ۲۲ام, ۱۳۹۸|دسته‌بندی نشده|۰ نظر

۵۷ سنت پول دختر کوچولو و برکت پول او

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: “من نمیتونم به کانون شادی بیام!”
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره، کهنه و کثیف […]

توسط |فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند …

یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون: درمان بیماری شما با ۵۰ دلار. در صورت عدم موفقیت ۱۰۰ دلار پرداخت می شود.”
یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب ۱۰۰ دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست […]

توسط |فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۱ نظر

خلقت زن

 داستانک – خلقت زن

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز میگذشت.
فرشته ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟ خداوند پاسخ داد: دستور کار اورا دیده ای؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند، باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند. دامنی […]

توسط |فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

پیچک‌های تاک

داستانک – پیچک‌های تاک

پیش از این بلبل شب‌ها آواز نمی‌خواند. صدایی لطیف و کم توان داشت که با فرا رسیدن بهار، از صبح تا شب، به زیبایی و چابکی سر می‌داد. در سپیده‌دم آبی و خاکستری، با دوستانش برمی‌خاست و بیداری پر هیاهویشان زنبورهای طلایی خفته در پشت برگ‌های گل یاس بنفش را پریشان می‌کرد.
ساعت هفت، هفت […]

توسط |فروردین ۱۳ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه|۰ نظر

 اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم…

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای […]

توسط |فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۸|داستان كوتاه, مطالعه آزاد|۰ نظر